محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

659

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بمرد پادشاهى همه يمن به حسان بن تبان اسعد بن ابى كرب بن ملكيكرب بن زيد بن عمرو ذى الاذعار رسيد . از ابن اسحاق روايت كرده‌اند كه ربيعة بن نصر خوابى ديد كه او را به وحشت انداخت و از مردم مملكت خويش هر چه كاهن و ساحر و پيشگوى و منجم بود بياورد و به آنها گفت : « خوابى ديده‌ام كه از آن به وحشت افتاده‌ام تعبير آن را براى من بگوييد . » گفتند : « خواب خويش را با شما بگويم ، به تعبيرى كه بگوى تا تعبير آن بگوييم . » گفت : « اگر خواب را با شما بگويم ، به تعبير كه گوييد اطمينان نكنم كه هر كه تعبير آن داند خواب را نيز از آن پيش كه به دو بگويم داند . » و چون شاه اين سخن بگفت ، يكى از آن گروه كه براى تعبير خواب فراهم آمده بودند گفت : « اگر شاه چنين خواهد به طلب سطيح و شق فرستد كه هيچكس از آنها داناتر نباشد و آنها ترا از آنچه خواهى خبر دهند . » نام سطيح ربيع بن ربيعة بن مسعود بن مازن بن ذئب بن عدى بن مازن بن غسان بود و ويرا ذئبى نيز گفتند كه نسب از ذئب بن عدى داشت و شق پسر صعب بن يشكر بن رهم بن افرك بن نذير بن قيس بن عبقر بن انمار بود . و چون اين سخن با شاه بگفتند به طلب آنها فرستاد و سطيح پيش از شق بيامد و به روزگار آنها كاهنى همانندشان نبود . و چون سطيح بيامد او را پيش خواند و گفت : « اى سطيح خوابى ديده‌ام كه از آن به وحشت افتاده‌ام مرا از آن خبر بده كه اگر درست گويى تعبير آن را نيز درست گويى . » سطيح گفت : « چنين كنم ، جمجمه اى ديدى كه از تاريكى بر آمد و به سرزمين گرم افتاد و هر كه جمجمه داشت از آن بخورد . » شاه گفت : « اى سطيح راست گفتى از تعبير آن چه دانى . » گفت : « قسم به آنچه ميان دو كشت باشد كه حبشيان به سرزمين شما درآيند و از ابين تاجرش را به تصرف آرند . » شاه گفت : « اى سطيح به جان پدرت اين حادثه اى خشمآورد و رنجزاست كى